دوباره، همان همیشگی - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 7:05
تلخ ، شيرين ، سخت ، غمگين ،  تنها گذشت ، و گاهى هم نگذشتاولين سال كه وبلاگم باز شد غمگين ترين ابتدا رو در خودم حس مى كردم به دنبال فرار بودم ، فرار از قلب همين دنيا ، يعنى قلب دنيا كجا بود ؟؟؟؟؟؟احتمالا همين جاييه كه وايسادم ....خيلى وقتا زمين خوردم تا بزرگ شدم .... حالا يه عمر گذشته اما بلند شدم . ...
دوباره همان همیشگی .... - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 0:25
دوباره ، همان هميشگى ....خيلى وقته از همه چى مى گذره ، خيلى وقت يعنى يك عمر ، يك عمر يعنى به اندازه ثانيه هايى كه از دست رفتند ... تلخ ، شيرين ، سخت ، غمگين ، تنها گذشت ، و گاهى هم نگذشت اولين سال كه وبلاگم باز شد غمگين ترين شروع رو در خودم حس مى كردم به دنبال فرار بودم ، فرار از قلب همين دنيا ، يعن...
دوباره ، همان هميشگى .... - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 1:08
خيلى وقته از همه چى مى گذره ، خيلى وقت يعنى يك عمر ، يك عمر يعنى به اندازه ثانيه هايى كه از دست رفتند ... تلخ ، شيرين ، سخت ، غمگين ،  تنها گذشت ، و گاهى هم نگذشتاولين سال كه وبلاگم باز شد غمگين ترين شروع رو در خودم حس مى كردم به دنبال فرار بودم ، فرار از قلب همين دنيا ، يعنى قلب دنيا كجا بود ؟؟؟؟؟؟...
شروعی دوباره - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:54
شهریور ،شهریور همیشه تنهاییشهریور ، شهریور همیشه تلخ شهریور ، شهریور همیشه یأس تمام می شوی و این سبزی کهنه را ، با خود می بری و باز ، صدای خش خش برگ هیاهوی موهوم باد و رقص دلتنگی ام ، میان کوچه باغ خاطره ها کنار همان درخت گردو که کودکی ام را ، خوا
کسی شبیه پاییز است - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:54
مثه همیشه اومد ، اما یه کم دیر؛یه مانتوی مشکی کوتاه با یه دامن بلند به نظرم دامنش یه کم آجری بود ، با یه سری طراحی های هندی باستانی یه صندل نارنجی هم پاش بود ، با یه عالمه موی فر بلند ، که تناژ قرمز ، مسی داشت . به نظرم همون لحظه موهاش مثه آتیش بود
اشک های زاینده رود - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:54
رودخانه ی خشکیده ی چشمانت ،شبیه زاینده رود ، بی آب است و پاییز .... بر تن زخمی خیابان گریه های اسیدی کرد .... .................................................................... دیگر حتی گلی در مرداب نمی روید باید گفت: گلی در مرداب خفه شد ....
بی وزنی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:54
از وقتی شاعر شده بود اتفاقات تنش را نمی فهمید .... مثلا همین مرگی که دیشب او را با خود برده بود ..... سحر .
تولد یک شعر - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:54
نامش ققنوس نبود ... اما پرنده ی کوچکی بود که بعدها وقتی دلش خاکستر شد ، شاعر نامیدنش .... سحر
گمشدگان - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:54
من در ضمایر تنهاییم ، تنها تو " را می شناسم ، تویی که سال هاست در من" گمشده ای .... سحر ...
نجات دهنده - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 6:59
زمانی ، خسته می شویو تنها صدایت ، بی صداترین هجاها را تکرار می کندخستگی گام هایت را می لرزاند ،قدم هایت خسته تر و رویت رنگ پریده تر می شودکسی پیدایش می شودمنتظر هیچ کس نبوده ای !در را باز کن ،یا مسیح ؛او مریم"  است .......Let's block ads! (Why?)
فصلي به نام كوچ - تاریخ: 1396/11/20 ساعت: 6:59
هجرت يعني كوچيدن از خود تا به خود رسيدن .....
شهر من - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 0:16
هوا پس است .... آفتاب را بردار گریه های پشت نقاب را بردار هوا پس است یک لحظه مکث کن خاطرات کهنه را بردار هوا پس است ، کوچه ها دچار احتمالاتند یک نفر در خانه پشتی مرد عابری ، گفت خوابیده دیگری گفت که خواب می بیند دود سیگار خسته را بردار من به