هوا پس است
.... آفتاب را بردار
گریه های پشت نقاب را بردار
هوا پس است یک لحظه مکث کن
خاطرات کهنه را بردار
هوا پس است ،
کوچه ها دچار احتمالاتند
یک نفر در خانه پشتی مرد
عابری ، گفت خوابیده
دیگری گفت که خواب می بیند
دود سیگار خسته را بردار
من به تو ، تو به من ، عشق هم
که خوشه می چیند
ما که در هم و بی هم
قلب من دوباره می گیرد
ابرکی پشت در ایستاده
لحظه ی زایمان باران است
در نزن ، گوش کن ببین
سایه ای روی فرش افتاده
گریه می کند هر روز
ناله می کند هر شب
مرغ شب بس است دیگر
گریه های شبانه را بردار
لابه لای ماشین ها :
بوق بوق
چراغ هم قرمز
ایست !!!
یک نفر روی خط عابرهاست
رد نشو از این خیابان ها
هیچ کس تو را نمی بیند
روشنی های تیره را بردار
شهر من خیالت تخت
تیتر روزنامه ها هوا آبیست
یک نفر چراغ را رد کرد
یک نفر دچار بی خوابیست
مرده ام مرده ای بیدار ...
کافه چی چای می خواهم
خسته ام به وسعت مرگ
اما نه ،
قهوه ی تلخ قاجار می خواهم
میز من !
دوباره تنهایی
صندلی برای یک نفر کافیست
من که من بوده ام هر روز
صندلی اضافه را بردار .....
بوق بوق !
چراغ قرمز
ایست !
ازدحام شهر من ،
شهر بی لبخند
یادم آمد همیشه می رفتیم
کوچه ها را پیاده تا در بند
پرسه در شب !
پیاده رو خالی ،
این خیابان ورود ممنوع است
دور برگردان ، باز اول راه
خانه های متروکه را بردار
شهر من !
شهر بی پناهی بود
سر پناه هر سیاهی بود
آفتابش دمید خونین بود
لحظه ی اعدام بی گناهی بود
سحر .
برچسب:
نویسنده: آریا امینی