خرید بک لینک

مثه همیشه اومد ، اما یه کم دیر؛

یه مانتوی مشکی کوتاه با یه دامن بلند

به نظرم دامنش یه کم آجری بود ،

با یه سری طراحی های هندی باستانی

یه صندل نارنجی هم پاش بود ،

با یه عالمه موی فر بلند ، که تناژ قرمز ،

مسی داشت .

به نظرم همون لحظه موهاش

مثه آتیش بود .

مهم نیست کجا بودیم و رفتیم اما

لحظه ی خدافظی تو ذهنم ثبت شد ؛

آخه کمتر پیش میاد ، کسی تو ذهنم

عکس بشه .

انگار اون دختر ،" دختر پاییز بود"

پر از ترکیب رنگای پاییزی

پر از برگای ریخته ی نقاشی شده .

زیر درخت گردو "

با یه آتیش روشن ....

موهاشو میگم .

باد وزید و شعله رقصید و

برگای دامنش و با خودش برد.

و پاییز آرام و آهسته

در لابلای گیسوی تو گم شد .

و تو را حس کرد

و تورا فهمید

و تو را خواند

و تو را نقاشی کرد .....

تازه فهمیدم ، آنِه همیشه

"دختر پاییزه"

مثه قصه ها ......

مثه .........

برچسب: نویسنده: آریا امینی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:54

صفحه بندی